به ده درصد هم راضی ام
نفهمیدم چه شد که شام نخوردیم. هر کدام مشغول کارهای خودمان شده بودیم که حس کردیم باید بخوابیم. کش موهایم را باز کردم و آره، جریان خون را در سرم حس کردم. یک لیوان آب خوردم و لبه تخت نشستم. پشه ای لعنتی مدام دور سرم پرواز می کرد. آمد صاف نشست روی بینی ام. سرم را تکان دادم و احتمالاً از نظر آن پشه من غول بزرگ و تنبلی بودم که سرش را به صورت صحنه آهسته تکان می دهد. از خودم بدم آمد. دراز کشیدم و پتو را تا روی سرم آوردم.
به خودمان فکر کردم. البته بیشتر به خودم. نه اینکه خودخواهی باشد؛ نه. خودم را نقد می کنم. با تو بد رفتاری کرده ام. قبل از تو با پدر، مادر و خواهرم. مادرم همیشه می گفت کسی که شوهر تو شود تحملت نخواهد کرد. اشتباه می کرد. تو مهربانی و من حالا زورم به تو می رسد. حقوقم که در طول روز ضایع شده است را می خواهم از تو بگیرم. نه اینکه بخواهم، خودش می شود. تو مهربانی و آرامش خرج می کنی و من بیشتر حرصم می گیرد. سرم را محکم تکان می دهم. می خواهم یاد رفتارهایم را از ذهنم بیرون کنم. نمی توانم خودم را این طوری تحمل کنم. اشک در چشم هایم چمع می شود. آب بینی ام را بالا می کشم. جا به جا می شوی.
من لایق تو هستم. باید روی خودم کار کنم. نباید با تو بد رفتاری کنم و ناراحتی هایم را سر تو خالی کنم. فردا زود بیدار می شوم و صبحانه ای مفصل برایمان آماده می کنم. وقتی هم رفتی سرکار از بالا تا پایین خانه را تمیز و مرتب می کنم و شاید به خودم فشار آوردم و توانستم توی این آپارتمان کوچک تغییر دکوراسیونی هم به وجود بیاورم.
همه آن کارها را کردم و خوشت آمد. گفتی عذاب وجدان گرفتی؟ گفتم تو دادی و من هم گرفتم. رفتیم به یک رستوران و شام خوردیم و بعد هرکدام با حقوق خودمان برای دیگری خرید کردیم. واقعاً شاد بودم و تصمیم گرفتم دیگر کاری نکنم که عذاب وجدان دار باشد. معمولاً می توانم اینجور تصمیمات را عملی کنم.
جلوی آینه نشسته ام و کش موهایم را باز میکنم. خون به جریان می افتد. هردو، موهایمان را از ته می تراشیم. همیشه می خواستم کچلی را تجربه کنم هرچند که به صورت کشیده ام نمی آید.
ولی باز هم روزمرگی وجود دارد و سراغمان می آید. دوباره موهایمان بلند می شود.
کش سرم را به طرفت شلیک می کنم ولی خطا می رود و به شاخه دیوار کوب آویزان می شود. می گویی بگذار همان جا بماند. شاید وقتی موهایت بلند شد و لازمش داشتی؛ پیدا کردنش 10 درصد تنوع برایت بیاورد.
حیوان ها راجع به انسان ها چه فکری می کنند؟
هر بار که بالای سر تنگ می روم ماهی قرمزی که دچار انتخاب طبیعی شده و بیشتر از آن دوتای دیگر زنده مانده، می آید بالا و دهانش را باز و بسته می کند. من همیشه در طی همه این سال ها فقط یک کلمه را لب خوانی کرده ام: آب
اشتهای زیادی پیدا کرده و همه آن پودرهای رنگی که اسمشان غذای ماهی ست و نمی دانم از چه چیزهایی تشکیل شده اند را به سرعت می خورد. احتمالاً این غذا خوردن زیاد راهی برای فراموش کردن تنهای اش هست.
چشم های ماهی می گویند که او می خواهد بیاید این طرفی که من هستم. می خواهد ببیند پشت آن دیوار انتهای راهرو چه خبر است؟ کاربرد اتاق روبه رویی چیست؟
طاقت این یک مورد را ندارم که وقتی از کنار تُنگش رد می شوم به چشم هایش نگاه کنم.
خانه را پر از آب می کنم و در تُنگ آب جمع می شوم. روی آب شناورم و دارم موزیکی را زیر لب زمزمه می کنم. ماهی قرمزمان همه جا را می گردد. می فهمد که پشت دیوار انتهای راهرو میز اتو و جاروبرقی سال هاست که ایستاده اند. ماهی می آید دور تُنگ و باز هم آب می خواهد. چشم هایش هم تغییری نکرده اند. اگر می توانستم همه شهر را پر از آب کنم حتماً راضی می شد.
صدای در می آید. پدرم در را با کلیدش باز کرده. آبها خالی می شوند و حتماً پدرم را به پنجره پایین پله ها می کوبند. ماهی مان همراه آب ها پایین می رود تا جایی که دیگر آبی کیسه های آبششی اش را نپوشاند.می میرد. این بار واقعاً آب می خواهد. در تُنگ گیر کرده ام. تُنگ نشکن ایرانی.
اولین و آخرین پرونده عمرم
می دونم طولانیه ولی خواهش می کنم تا آخر بخونید
اون صندلی چوبی قدیمی که یکی از افتخاراتم هست- از آنجایی که سی و سه سال پیش وقتی پایم را به یکی از همان مدرسه های اطراف خانه مان گذاشتم پدرم به همراه یک میز تحریر کوچک برایم خرید و من از آن موقع آن را نگه داشته ام- رو جلوی پنجره می گذارم. درِ پنجره بازه. پاهام رو دراز می کنم و لبه پنجره می گذارم. در یک آپارتمان هشتاد متری در یک مجتمع 30 واحدی 5 طبقه زندگی می کنم. طبقه سوم. قبلاً دستیار یک کارآگاه خصوصی بودم که چند وقت پیش مرد. پسرش هم من رو انداخت بیرون. من یک ماهه که با پولی که از تسویه حساب گیرم اومده زندگی می کنم. بیچاره پدرم. نتونست از من یک آدم به درد بخور بسازه.
پاهام دارن هوا می خورن و من دارم یک گزارش در روزنامه راجع به سرقت مسلحانه می خونم که به سرانجام نرسیده. دزدهای احمق. معلوم نیست چه طوری دست به این کارها می زنن. دارن در خیابان راه می رن که می بینن ماشین حمل پول برای یک بانک فکسنی پول می آره. چشم هاشون برق می زنه و در یک لحظه تصمیم می گیرن کار آن بانک رو بسازن. همان روز چند تا نقاب و اسلحه با یک ماشین فراهم می کنن و فرداش می رن تو بانک و یه تیر هوای شلیک می کنن و مردم رو گروگان می گیرن. یکی هم اون وسط زنگ خطر رو فشار می ده. پول ها رو می ریزن توی یک کیسه- بعضی ها تا این مرحله هم پیش نمی رن- بعد هم که می یان بیرون پلیس محاصره شون می کنه و حداکثر بعد از یک تعقیب و گریز دستگیر می شن.
یک چیزی خورد به پام. از پنجره پایین رو نگاه می کنم. چند تا پسر بچه- بعضی بچه های امروزی هیولا هستن- اون فکرهای پاک کودکانه شون رو به کار انداختن و تیر و کمان ساختن بعد هم خلاقیت شون رو (را) رو کردن و به پاهای من سنگ شلیک کردن. به من زل زدن و دارن می خندن. خیلی دو ست دارم خشک شدن خنده رو تو صورتشون ببینم. اسلحه ام رو از میز کنار دستم برم یدارم و در حالیکه پوزخند زدم به طرف اونی که تیر کمون دستشه نشونه می رم و می گم حالا نوبت شلیک منه. آره همینه. فرار می کنن. خدا می دونه چه داستانایی از من بسازن.
یک لیوان آب پرتقال برای خودم می ریزم- من نوشیدنی های مخصوص خودم رو دارم- روی مبل ولو می شم و به اون کیف سامسونت که افتاده اونجا زل می زنم. دیروز که از باشگاه تیراندازی بر گشتم اون کیف رو دیدم که جلوی آپارتمانمه. یک یادداشت روش بود که 10 روز وقت دارم اون کیف رو برسونم به پیرزنی که دور مچ بچه های گمشده یک پارچه رنگی می بنده و اگر موفق بشم حساب بانکیم پر از پول میشه. ننوشته بود چقدر. توی اون یادداشت ننوشته بود اگر موفق نشدم بلایی سرم می یاد یا نه.
آسون ترین راهی که می تونم کار رو تموم کنم اینه که یک بچه رو گم کنم، یه جا قایم بشم تا ببینم پیرزنه از کجا پیداش می شه تا دور مچ بچه پارچه رنگی ببنده، بعد هم کیفه رو بدم بهش و منتظر بشم تا حساب بانکیم پر بشه. خب این کار راحتی بود ولی اینکه چرا من واسه این کار راحت انتخاب شده بودم رو نمی دونم.
آهان. سه چهار روز پیش بود. روی یه نیمکت نشسته بودم و داشتم روزنامه می خوندم. یه پیرزنه که کلی خرید دستش بود مجبورم کرد کمکش کنم و پاکت میوه ها و بقیه چیز ها رو براش ببرم تا دم در خونش. نکنه اون همون پیرزنه باشه. حتماً کسی که منو واسه این کار انتخاب کرده همون دور و بر بوده و دیده که من تا دم در خونه اون پیرزن رفتم. آه خب اگه اونجا بوده چرا خودش اون کیف رو نداده بهش. هه، احمقانه هم هست که فکر کنم می خواسته من به پول و پَله ای برسم.
فردا
راه افتادم رفتم جلوی در خونه اش که نبود. جلوی خونه اش چند دقیقه ای منتظر شدم تا اینکه دیدم داره از ته خیابون با کلی پاکت خرید می یاد و یه یارویی رو مثل من دنبال خودش کشونده. حتماً اشتباه گرفته بودم. اون پیرزنی بود که پاکت خرید می داد دست مردای گنده. وقتی یارو رفت؛ رفتم جلوی در خونه اش و زنگ زدم. اومد دم در و من رو شناخت. دعوتم کرد تا برم توی خونه اش. برام چای انگوری آورد و اون بدترین چای و حتی بدترین نوشیدنی ای بود که خورده بودم. این ور اون ور خونه اش رو نگاه کردم و هیچ چیز قابل توجهی که به پرونده ام (!) مربوط باشه ندیدم. ازش پرسیدم اگر یه بچه ببینه که گم شده چی کار می کنه؟ گفت تحولیش می ده به پلیس. داشتم نا امید می شدم که یه خاطره از بچگی اش تعریف کرد: وقتی که گم شده بود و یه پیرزن پارچه رنگی دور مچش پیچیده بود.
Wow! پس اون پیرزن واقعاً پیره. اندازه دنیا عمر داره. پرسیدم می دونه اون الآن کجاست؟ جواب داد که مرده. از جوابش مطمئن بود. اون یک کلکسیونر آگهی های ترحیم روزنامه ها بود و آگهی ترحیم اون پیرزن رو هم داشت:
در آرامش باش
با رفتن تو، ما مردم شهر، همه فرزندانت گم می شویم و دیگر از پارچه های رنگی خبری نیست.
متن مزخرفی داشت. منظورم اینه که کی همچین چیزی رو نوشته بود؟ حتماً باید نظر همه مردم شهر رو می پرسیدن. من اهل این شهرم و هیچ وقت هم گم نشده ام که کسی پیدایم کنه و دور دستم پارچه رنگی ببنده. می دونم که می تونم شکایت کنم ولی خب خیلی از این قضیه گذشته و من هم کسی رو ندارم که ثابت کنه من تا حالا گم نشده ام.
خب بقیه روزها گذشت و منتظر شدم تا روز دهم برسه. دوباره کنار پنجره بودم و زل زده بودم به بچه ها. می خواستم ببینم چه طوری گم می شن. احمقانه ست. فکر نکنم تو این زمونه بچه ای گم بشه. مگر اینکه گروگان بگیرنش که اونم باز گم شدن محسوب نمی شه. در باز شد و یه یارویی که کلاهش نصف صورتش رو می پوشوند اومد تو و گفت: کاری که بهت محول شده بود رو انجام دادی؟
همه چیز رو تعریف کردم و آخر هم با لحن خونسردی که انگار چند ساله کارآگاه خصوصی ام گفتم:پیرزنه مرده. آگهی ترحیمش رو دیدم. کیفتون اونجاست. پولم رو امروز می ریزید به حسابم؟
عصبانی شد و اسلحه اش رو گرفت طرفم بعد رفت طرف میزم و اسلحه من رو برداشت. حرفای زیادی زد. داد می زد و جمله هایی رو که تمام عمرم رو شنیده بودم رو پشت سر هم می گفت. من هیچ چیز نمی شنیدم و فقط به دهنش نگاه می کردم تا اینکه فکش از حرکت وایساد. نگاهم کرد و گفت: احمق. اون پیرزنی که پیشش رفتی همون پیرزنیه که باید این کیف لعنتی رو بهش می دادی. بیچاره رئیست که می خواست یه پرونده به تو بده و پولی بهت برسونه. تو حتی عرضه نداشتی اون کیف رو به مادر رئیست برسونی.
-اومدم بگم که ولی اون پیرزن هیچ عکسی از رئیسم توی خونه اش نداشت- که گفت حتی یک کلمه هم حرف نزن. بعد در کیف رو باز کرد: قواره های مختلف پارچه توی اون کیف بود که رئیسم اؤ آخرین سفرش به هندوستان آورده بود.
Pulp Views
آپارتمان های لعنتی امروزی؛ این آپارتمان ها آنقدر توی هم ساخته شده اند که وقتی پنجره را باز کنم و دستم را دراز کنم می توانم به آن دیوار زشت لخت آجری مشت بزنم. خانمی که در طبقه آخر آپارتمان با نمای سنگ گرانیت نارنجی رنگ در دو خیابان پایین تر از ما زندگی میکند موهای مجعد کوتاه تا روی گوش هایش دارد. آپارتمان تقریباً رو به روی ما هر سال بیست و هشتم صفر در پشت بامش که موازی پنجره اتاق خواب ماست شله زرد می پزد و همیشه از همان جا ما را دعوت می کند که تا شلوغ نشده برویم و شله زرد سفارشی مان را بگیریم.
من از هیچ کدام از پنجره های خانه مان نمی توانم به دوردست ها خیره شوم. چون دور دستی وجود ندارد. همه جا آپارتمان های چهار یا پنج طبقه دیده می شود که شاهد ساخته شدن تک تک شان بوده ام. تک تک شان که در اسرع وقت جایگزین خانه های قدیمی شده اند. زود مجوز گرفته اند و زود ساخته شده اند. کارگرهای مهاجر افغانی که نفهمیده ام بالاخره قانونی اند یا غیر قانونی آنها را می سازند. تنها فایده این آپارتمان های کوپه شده این است که اگر یک روز درگیر معامله های قاچاق شدم و یک محموله مهم را به باد دادم، وقتی آمدند تا دخلم را در بیاورند، بتوانم فرار کنم و از این آپارتمان به دیگری بپرم. آنقدر که به بن بستی برسم که کادیلاک قدیمی یا بلیزرم را پارک کرده ام برای همچین روزی. سوار ماشینم بشوم و به فرارم ادامه بدهم.
خانمی که موهای مجعد کوتاه تا روی گوش هایش دارد چراغ ها را خاموش کرد. دیوار آجری لخت سر جایش هست. ولی من هیچ وقت درگیر معامله های قاچاق نمی شوم. من روی صندلی پشت پنجره نشسته ام. بازش می کنم و به دیوار لعنتی مشت می زنم. بعد هم روی همان صندلی پشت پنجره ای که به دیوار باز می شود کتاب "عامه پسند" چارلز بوکفسکی را می خوانم. شاید اگر روزی کارآگاه خصوصی هم شدم بتوانم از این آپارتمان های کوپه شده استفاده کنم.
ساعت ها می خوابند
همه جا پر از برف بود. برف هایی که خیلی وقت بود آمده و روی هم تلنبار شده بودند. هوا سرد بود ولی من بر خلاف همیشه سردم نبود. از پشت سر خیلی بهم نزدیک شد. کاپشن سفیدی به تن داشت و انگار سردش بود. کمی از من کوتاه تر بود. ترسیدم که دزد باشد. ناگهانی برگشتم و او بی مقدمه شروع کرد: می خواستم این بینی ام رو به دکتر نشون بدم.
- به نظر من که خوبه.
- سر و وضعم چی؟ از لباس هام خوشت می یاد؟
- لباس پوشیدن شما به من ربطی نداره. (خدایا من این جمله رو قبلاً هم به کسی گفته بودم)
خیلی زود رسیدم به آنجایی که می خواستم. هنوز داشت باهام می اومد. خسته و عصبانی شده بودم. آره از لباس هاش خوشم نیامده بود و اون اصلاً کسی نبود که انتظار داشتم تا اینجا همراهم بیاد. با صدای بلندتر از حد معمولم بهش می گفتم که بِره ولی فقط لبخند می زد و آسمان رو نگاه می کرد. همه داشتند می رفتند به آن ساختمانی که من هم می خواستم بروم. هیچ کس من و او را نمی دید. سعی کردم نادیده بگیرمش و وارد ساختمان شدم. حدود 5 طبقه را با پله بالا رفتم. از آن ساختمان های خیلی قدیمی بود که آسانسوری در بساط نداشت. پرونده ام که از کاغذهای A5 و A4 متعدد که هرکدام امضاهای افراد مختلفی را نیاز دارند تشکیل شده بود را دستم گرفتم تا طبقات را بدو بدو بالا و پایین کنم.
ته راهرو کسی با یک کت مشکی چرمی ایستاده بود. رفتم تا ازش آدرس اتاقی را بپرسم که برگشت. خودش بود. همان قاتلی که همیشه می توانست فرار کند و تا حالا ازش چند تا فیلم و سریال ساخته بودند. من هم همه را دنبال کرده بودم. او را دوست داشتم. از خلاف کارها خوشم می آید. خلافکار هایی که باهوش هستند و برنامه منظمی برای همه کارهاشان دارند. اما این بار او انگار می خواست مرا بکشد. ناخودآگاه گفتم لطفاً من رو نکش. من همیشه تو رو دوست داشتم. با لحنی که متعلق به کسانی ست که دیگران را سالهاست می شناسند گفت: اِاِاِ تو اینجایی. این گرم ترین و دلنشین ترین صدایی ست که یک نفر می تواند داشته باشد. دور و برم رو نگاه کردم. کسی نبود جز همون پسر با کاپشن سفید که انگار نمی فهمید من دارم با یک قاتل حرفه ای مکالمه ای دوستانه انجام می دم. قاتله پرونده ام را گرفت، رفت به سمت پله ها و پرتش کرد پایین. من هم ایستادم و کاغذ پاره هام رو دیدم که پایین می رند و هیچ کس نمی بیندشان. کاغذها روی زمین پهن می شوند و کفش های مردم رویشان امضا می زند.
پسر کاپشن سفید می گه: می خوای برات جمعشون کنم؟ درحالیکه خودم رو مثل جولیا در فیلم Being Julia تصور می کنم می گویم نه. شانه هایش را بالا می اندازد.
قاتله پله ها را پایین می ره و به من هم اشاره می کنه که دنبالش برم. من هم بدون اینکه بدانم چرا، با چابکی ای که تا آن موقع در خودم ندیده بودم دستم را به نرده ها می گرفتم و مثل Leito در فیلم District 13-Ultimatum از هر پاگرد به پاگرد دیگه می پریدم و حس خوبی را تجربه می کردم.
قاتله دوچرخه داشت.یک دوچرخه دو نفره. رکاب زدیم تا به یک پارک رسیدیم. هیچ کس آنجا نبود. پسر کاپشن سفید دنبالمان آمده بود. من و پسر کاپشن سفید روی نیمکتی نشستیم در حالیکه دو چرخه قاتله جلویمان پارک بود. قاتله برایمان هات داگ خرید. هر سه در سکوت هات داگ می خوردیم.
آن روز هنوز تمام نشده.
نظرات ()


